اولین دیدار
سلامممم مامانم
زندگیم خوبی وااااااااااای که چه روزای پر استرسی رو پشت سرم گذاشتم
منم استرسی وقتی جواب ازمایشم و بردم دکتر دکتر برام شیاف نوشت و امپول که استفاده کنم بعدش برام نوبت سونو قلب نوشت اخخخخ که چقدر برام روزا دیر میگذشت
همش من تو خونه استراحت بودم الاهییی دست بابا جونت درد نکنه
که تمام کارای خونه و کارای من با بابایی
گلت بود دست گلش درد نکنه خسته نباشه ایشالا دوتایی براش جبران میکنیم مگه نه.......بلاخره روز استرس رسید روز سونو ب بابایی گفتم باید باهام بیای فقط تویی که ارومم میکنی بلاخره ساعت 6 روز دوشنبه 26 خرداد رسید با هزار صلوات و دعا و استرس رفتیم مطب ب منشی گفتم بزارین شوهرم بیاد تو پیشم بشینه گفت باشه اخه اجازه نمیدن بلاخره کلی اب خوردم و اماده دیدن تو عشقم
هستیم صدام کردن بلاخره رفتمخ رو تخت دراز کشیدم
اخ که تو دلم نمیدونی چه خبر بود وقتی دکتر ب مانیتور نگاه میکرد
و اون دستگاه و رو شکمم تکون میداد بلاخره گفتم خانم دکتر قلبش تشکیل شده گفت بعلهههههههه وااای تو اسمونا بودم
دیگه من گفت بیا اینم صدای قلبش تالاپ تولوپ میکرد واای این قلب نی نی من بود![]()
کارم تموم شدو بابایی بیرون در رفته9 بود منتظر من چون دیگه زشت بود بشینه فقط پریدم بغلش
بابایی کلی خوش حال و خندان خدارو شکر الاهی قوربون اون عکست برم
من الاهیییییییییییی کلی تو ماشین تا خونه عکستو نگاه کردممم
دوستت دارم مامانی بهم قول بده ا ابد پیشمیییییییییییی
خدا جونم 1000 بار شکرت![]()


اولین دیدار
